تبليغاتX
مهربانی

مهربانی

مهربانی زیباست

  

 نام کتاب : دوستی با خدا

 نویسنده: نیل دونالد والش        مترجم: فرناز فرود

 چاپ چهارم :1384

 

.... هفت گام دوستی با خدا

یک: خدا را بشناس

دو: به خدا اعتماد کن

سه: خدا را دوست بدار

چهار: خدا را در آغوش گیر

پنج : از خدا بهره مند شو

شش: خدا را یاری ده

هفت: خدا را شکر کن

می توانی برای دوستی با هرکسی از همین هفت گام مدد بگیری.

 

...... در این سیاره همواره به تو آموزش داده اند که هیچ چیز خجالت آورتر از دوست داشتن و هر آنچه که در ارتباط با دوست داشتن است ، نیست .

به تو گفته شده است که از خواستن ، شور ، شوق وعشق برای هر چیزی خجالت بکشی ،خواه آن چیز رقص و پایکوبی باشد یا یک خوراکی خوشمزه و یا فردی دیگر .

از همه بیشتر به تو گفته اند که دوست داشتن خود ، خجالت آور است...... 

 

این کتاب و کتاب گفتگو با خدا از همین نویسنده رو باید حتما خوند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 0:25  توسط مهربان  | 

قابل استفاده برای همه ما

 

نام کتاب: چهل نامه کوتاه به همسرم   

  نویسنده : نادر ابراهیمی

چاپ اول :1368 چاپ دهم:1383

نامه هفدهم

عزیزمن!

      گهگاه ، درلحظه های پریشان حالی ، می اندیشم که چه چیز ممکن است عشق را به کینه ، دوست داشتن را به بیزاری و محبت را به نفرت تبدیل کند....

     راستش اگر پای شخصیتهای داستانهایم در میان باشد، امکاناتی برای چنین تبدیل های مصیبت باری به ذهنم می آید – گرچه هنوز ، هیچ یک از آنها را رغبت نکرده ام که باور کنم و به کار بگیرم - ....

    اما، زمانی که این پرسش ، مستقیماً ، در باب رابطه ی من و تو به میان بیاید ، اطمینان خدشه ناپذیری دارم به اینکه هرگز چنین واقعه ی منهدم کننده یی پیش نخواهد آمد . هرگز. بارها و بارها اندیشیده ام : چه چیز ممکن است محبت مرا به تو حتی ، مختصری تقلیل بدهد ؟ چه چیز ممکن است؟

    نه ... به همه آن مسائلی که شاید به فکر تو هم رسیده باشد ، فکر کرده ام ؛ ولی واقعا قابل قبول نیست .

    اعتماد به نفسی به وسعت تمامی آسمان داشته باش ؛ چرا که اردات من به تو ارادتی مصرفی نیست و به وسعت تمامی آسمان است .

قول می دهم :

     در جهان ، قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کینه تبدیل کند ؛ و این نشان می دهد که جهان ، با همه ی عظمتش ، در برابر قدرت عشق ، چقدر حقیر است  و نا توان .

ای عزیز !

         من نیز همچون تو در باب انهدام عشق ، داستانهای بسیار خوانده ام و شنیده ام ؛ اما گمان می کنم - یعنی اعتقاد دارم – که علت همه ی این ویرانی ها ی تأسف بار ، صرفاً سست بودن اساسِ بنا بوده است ، و بیش از این ، حتی حقیقی نبودن بنا ...

عزیزمن!

       امروز که بیش از همیشه عمرم ، خاک این وطن دردمندم  را عاشقم چیزی که کارم  همه از عاشقی به جنون و آوارگی بکشد ، بیش از همیشه آن جمله ی کوتاه که روزگاری در باره ی تو گفتم ، به دلم می نشیند و خالصانه بودنش را احساس میکنم :

« تو را همچون خاک می خواهم ، همسر من! » .

در عشق من به این سرزمین ، آیا هرگز امکان تقلیلی هست؟

    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 22:17  توسط مهربان  | 

 

مهم نیست چه می کنید،مهم آن است که در انتها با افتخار بگویید من آنچه را میتوانستم

انجام داده ام.   پاستور


سه چیز برای رسیدن به یک هدف با ارزش لازم است:

کار - استقامت - عقل سلیم                              ادیسون


موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن             آنتونی رابینز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 22:30  توسط مهربان  | 

سلام به همه دوستان

من فردا دارم میرم مشهد دوست داشتم سرفرصت

حرف بزنم ولی وقتی نمونده

فقط میخواستم بگم یادمون باشه که ما هرجا باشیم

به دعای همدیگه محتاجیم

بیایید همدیگه رو فراموش نکنیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 0:41  توسط مهربان  | 

 

غزل براي  درخـــــــت

تو قامت بلند تمنايی اي درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالايي اي درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زيبايي اي درخت

وقتي كه بادها در برگهاي در هم تو لانه مي كنند

وقتي كه بادها گيسوي سبزفام تو را شانه مي كنند

غوغايي اي درخت

وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است

در بزم سرد او

خنياگر غمين خوش آوايي اي درخت

در زير پاي تو

اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان

صبحي نديده است

تو روز را كجا خورشيد را كجا

در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت

چون هراز رشته تو با جان خاكيان

پيوند مي كني

پروا مكن ز رعد

 پروا مكن ز برق كه بر جايي اي درخت

سر بركش اي رميده كه همچون اميد ما با مايي اين يگانه و تنهايي اي درخت     

سیاو ش کسرایی

 


به همه عشق بورز

 به تعداد کمی اعتماد کن

و به هیچ کس بدی نکن .

اسپنوزا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:9  توسط مهربان  | 

دست من اما خالیست...

 

 در زمینی که ضمیر من و توست،

از نخستین دیدار

هر سخن ، هر رفتار،

دانه هائی ست که می افشانیم.

برگ و باری ست که می رویانیم

آ ب و خورشید و نسیمش " مهر " است.

گر بدانگونه که بایست به بار آید،

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت.

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد.

دوست می باید داشت!

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند:

_ شادی روی تو !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان

گلباران باد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 22:58  توسط مهربان  | 

 

ازدرون قلب من مرغی پرمیکشد وآسمانها راپشت سر میگذارد

پرنده بالا وبالاتر می رود با این وجود بزرگ وبزرگتر می شود

به هنگام پرگشودن پرستویی بیش نبود، سپس به چکاوک ، بعد به عقاب و بعد به ابربهار مبدل شد و در نهایت آسمان پرستاره را از وجود خود سرشارساخت

از برون قلب من مرغی پر میکشد و با پرواز خود بزرگ وبزرگتر می گردد

اما هنوز قلب مرا رها نکرده و به فضای کوچک آن وابسته است

جبران خلیل جبران


سختي ها به ما مي آموزند كه زندگي را بيشتر قدر بدانيم . گاه پيش از

 

 آن كه قدر زندگي اطراف را بشناسيم احساس ترس و تنهايي

 

كرده  ايم . همان گونه كه رشد مي كنيم زندگي دگرگون مي شود و اين

 

 حقيقتي است پذيرفتني . آموختن بيشتر ـ رشد بيشتر را به همراه مي آورد .

 

            گذران دوران سخت از تو همان مي سازد كه هستي.

 

تريسي سينكلر واير

  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 21:31  توسط مهربان  | 

زندگی زیباست

 

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گربیفروزیش رقص شعله اش درهرکران پیداست

ورنه خاموش است وخاموشی گناه ماست


من میگم هراتفاق یااصلا هرلحظه از زندگی شبیه یه شی در یک موزه هست . باید از همه

 زاویه ها نگاهش کنی تا به بهترین شکل اونو ببینی . اونقدر دور لحظات زندگی بچرخید و

 زاویه دیدتون رو عوض کنید تا به بهترین زاویه برسید .اونوقت میبینید که زندگی خیلی خیلی

 زیباست .

 

تصمیمات خدا مرموزند اما همیشه به نفع ماهستند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 23:14  توسط مهربان  | 

نگاهی کرده در آفاق وماهی کرده ام پیدا

 

چه روشن ماه و روشن بین نگاهی کرده ام پیدا

 

بسوی خلق هرراهی که دارم کورخواهدشد

 

که از دل باخدای خویش راهی کرده ام پیدا

 

من آن بخت سپیدخود که گم شدسالها ازمن

 

کنون درگوشه چشم سیاهی کرده ام پیدا

 

به آهی کز دل آوردم گرفتم دامن همت

 

خداوندا چه دامنگیر آهی کرده ام پیدا

 

برای زندگانی موجبی در خود نمیدیدم

 

کنون گرعمرباشد تکیه گاهی کرده ام پیدا

 

گدای عشقم وعرض نیاز بی نیازی را

 

بلند ایوان ناز پادشاهی کرده ام پیدا

 

از این پس شهریارا از غم دنیا نیندیشم

 

که چون آغوش پیر خود پناهی کرده ام پیدا

 

             استاد شهریار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 22:38  توسط مهربان  | 

شهامت مهرورزیدن

 

زندگی به شهامت نیاز دارد . دانه نشکافته همان ویژگیهای جوانه ای را دارد

 که از هم پوسته می دراند .با این همه تنها دانه ای که پوسته اش را

 می شکافد ، میتواند خود را به درون ماجرای زندگی پرتاب کند . این ماجرا

 شهامت بی مانند آن را بایسته می گرداند که دریابیم انسان نمی تواند با

 آزموده های دیگران زندگی کندو نیاز دارد به دریا دل سپارد .

جبران


هنرمهرورزیدن بزرگ ترین هدیه خداوند به بشر است هدیه ای که

 هرگز از برکت یافته ای که مهرمی ورزد بازپس گرفته نمی شود.

جبران


هرکسی  ممکنه با خوندن یه کتاب بخصوص اشک بریزه من امروز

 کتاب بالهای شکسته از جبران خلیل جبران رو میخوندم

 وگریه کردم .جبران به نظر من شخصیت واقعا قوی داره ومن خیلی

 دوستش دارم خیلی زیاد واز ناراحتیش خیلی ناراحت میشم من کتاب

 رو نصفه رها کردم چون تحمل نداشتم ناراحتی بیشتر جبران و

 کسانی که دوستشون داره رو ببینم . من از اینکه کسی رو که هیچ

 نسبتی با من نداره وحتی ممکنه منو هم دوست نداشته باشه ولی من

 مثل یه مادردوستش دارم ونگرانش هستم لذت می برم . این رو یه

 قدرت واقعی میدونم چون یه مادر بطور غریزی بچه اش رو دوست

 داره ونمیتونه غیر از این باشه ولی من طبق تواناییم دوستش دارم

 ولی چند نفر اینو باور میکنن ؟

  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 0:14  توسط مهربان  | 

یکی از دوستان در مورد مطلب قبلی نظردادن وگفتن خوش به سعادت

 من که اون شب بزرگ رو اونجا بودم میخواستم بگم اونجا بودن دل

 سعادته قبول دارین ؟ اگه اونجا بودن سعادته یعنی اون انسان

 محترمی که اونشب کیف پول منو دزدید هم سعادتمنده ؟

دوست دارم همه بهمدیگه کمک کنیم تا راه سعادت روح وقلبمون رو

پیدا کنیم نمیدونم واقعا پیدا کردنش کار سختیه یا ما سخت میگیریم ؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 21:40  توسط مهربان  | 

بعد از مدتی سلام

من فردا دارم میرم جمکران خیلی دوست دارم دربارش حرف بزنم ولی

 نمیتونم ذوق زده شدم براتون از پارسال گفتم وقتی یادم به اونشب میفته

 دلم میخواد چشمام رو ببندم ودیگه نه چیزی ببینم ونه به چیزی فکرکنم 

بیایید برای همدیگه دعا کنیم

 

دیدن روی ماه تو اگه یه روزی پا بده

 

با گوشه نگاه تو حاجتمو خدا بده

 

دلی به تو بستم دله پریشونه

 

شده دل مستم دیوونه دیوونه

 

تا که با تو هستم غمی نمیمونه

ای عزیزم

بیا اباصالح ای گل فاطمه

بیا اباصالح ای گل فاطمه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 23:12  توسط مهربان  | 

شب وعلی

 علی آن شیر خداشاه عرب

 الفتی داشته بااین دل شب

 شب زاسرار علی آگاه است

 دل شب محرم سرالله است

 شب شنفته است مناجات علی

 جوشش چشمه عشق ازلی

 کلماتی چو دُر آویزه گوش

 مسجدکوفه هنوزش مدهوش

 فجرتاسینه آفاق شکافت

 چشم بیدار علی خفته نیافت

 ناشناسی که بتاریکی شب

 میبرد شام یتیمان عرب

 تانشدپردگی آن سرجلی

 نشد افشا که علی بود علی

 شاهبازی که ببال پر راز

 میکند در ابدیت پرواز

 عشقبازی که هم آغوش خطر

 خفت در خوابگه پیغمبر

 درجهانی همه شور وهمه شر

 ها علیٌ بشرٌ کیف بشر

 شبروان مست ولای تو علی

 جان عالم بفدای تو علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 23:19  توسط مهربان  | 

دلت گرفته ؟

 - چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی .

 - چقدر هم تنها !

 - خیال می کنم

دچار آن  رگ پنهان رنگها هستی .

- دچار یعنی

 عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد .

- چه فکر نازک غمناکی !

- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است .

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 0:42  توسط مهربان  | 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن ، عشق همواره با

  شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .

  از عشق هرچه بیشتر مینوشیم ، سیراب تر می شویم واز دوست

 داشتن هرچه بیشتر ، تشنه تر.عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه

 است و دوست داشتن همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 23:42  توسط مهربان  | 

از وصایای امیر مومنان :

 

پسرم چنان با مردم زندگی کن تا زمانی که در دنیا هستی تهنیتت گویند

 

 و اگر ازمیان ایشان بروی برفقدانت اشک بریزند .

 

 پسرم دلها چون جنود منظمی هستند که برخی به یکدیگربا چشم محبت

 

 و دوستی نگریسته و بعضی به دشمنی  و عداوت . پس چون کسی را

 

 دیدید که بدون سابقه مودت او را دوست دارید به خیر وی امیدوار

 

 باشید و اگرکسی را بدون سابقه عداوت تنفر انگیز یافتید از وی

 

بپرهیزید .  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 10:44  توسط مهربان  | 

بی تو

 

 

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست

 

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

 

متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان

 

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست

 

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

 

اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

 

نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی

 

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

 

ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین

 

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست

 

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

 

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

 

غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه

 

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

 

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند

 

این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست

 

عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من

 

رو به حریم کعبه‌ی «لطف آله» کردنست

 

گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی

 

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

 

بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را

 

کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست

 

خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم

 

بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

                          

 

                                                          استاد شهریار

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 18:5  توسط مهربان  | 

یاعلی مولا

 

با تشکر از آقای کیوان و نظر قشنگش . حیفم اومد توی وبلاگ استفاده نکنم .

زلیلی من شنیدم یا علی گفت

به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

نسیمی غنچه ای را باز می کرد

به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

چمن با ریزش با ران رحمت

دعایی کرد او هم یا علی گفت

یقین پروردگار افرینش

به مو جو دات عالم یا علی گفت

خمیر خاک آدم را سرشتند

چو بر خواست آدم هم یا علی گفت

مسیحا هم دم از اعجاز می زد

زبس بیچاره مریم هم یا علی گفت

علی را ضربتی کاری نمی شد

گمانم ابن ملجم یا علی گفت

مگر خیبر ز جایش کنده می شد..........

یقین انجا علی هم یا علی گفت.....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 0:19  توسط مهربان  | 

چه سود؟؟؟؟

 

چه سود گر بگویمت که شام تا سحر نخفته ام

ویا اگر دمی به خواب رفته ام تو را به خواب دیده ام

چه سود گربگویمت که بی تو با خیال تو به می پناه برده ام

و نقش آن دو چشم قصه گو به جام پرشراب دیده ام

چه سود گر بگویمت که دوریت چو شعله های تند تب

 به خرمن وجود من  شراره های درد می زند

و من درون آن زبانه ها بنای این دل رمیده را زبن خراب دیده ام

چه سود گر بگویمت که بی تو کیستم و چیستم

 که بحر پرخروش من تویی و ساحل صبور بی فغان منم

و من درون موجهای سرکشت تمام هستی وجود خویش را چو یک حباب دیده ام

چه سود گر بگویمت که من زدوری تو هر نفس چو شمع آب می شوم

واشکهای من به دامن شب سیاه می چکد

 و من درون قطره های چون بلور آن محبت تو را

 چو نقش سرد آرزو به روی آب دیده ام

چه سود گر بگویمت ترا به خواب دیده ام

و یا که نقش روی تو به جام پرشراب دیده ام

تویک خیال دور بیش نیستی و دست من به دامنت نمی رسد

تو غافلی و من تمام می شوم

و دیدگان پر ز راز من

هزار بار با گفته با دلم

که من سراب دیده ام

که من سراب دیده ام

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 15:58  توسط مهربان  | 

       همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

 

      چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی

 

من امام زمان رو خیلی دوست دارم . وقتی یادم به گنبد فیروزه ای جمکران میفته

 توی شب یه حس خاص وصف نشدنی تمام وجودم رو پر میکنه . من دقیقا نمیدونم

 جریان این مسجد چی هست و همینطور در مورد صحت وسقم داستانش هم نمیدونم

 ولی خیلی دوستش دارم چون میتونم اونجا خودم رو به امام زمان نزدیکتر حس

 کنم . پارسال نیمه شعبان اونجا بودم خداکنه امسال هم بتونیم بریم . نمیدونم بگم

 چقدر چسبید اونجا اونشب خیلی حال کردم خیلی زیاد .

 


 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست  

 

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

 

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

 

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

 

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

 

وان ناز و باز و تندی دربانم آزوست

دردست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست

 

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

 

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

 

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

 

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

 

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

 

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

 

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

 

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

 

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

 

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

 

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

 

از کان و از مکان پی ارکانم آزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

 

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

 

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 0:51  توسط مهربان  | 

و به جود و بخشش خود به من جود کن ، و به مجد و بزرگواری خود

 

 توجه ، به رحمت خود مرا نگهدار باش ، و قرار ده زبانم را به ذکرت

 

 گویا و دلم را به دوستیت بیقرار و شیدا ، و با اجابت نیکت برمن

 

 منت بنه ، و لغزشم را نادیده گیر و بیامرز گناهم را زیرا که تو خود

 

 بندگانت را فرمان دادی به دعا کردن به درگاهت و اجابت دعایشان

 

 را ضمانت کردی . 

    

 

                                    دعای کمیل

 

 


  

  در دوستي و عشق دو انسان، دست به كارِ يافتن

 

 چيزي مي شوند كه  خود به تنهايي نمي توانند

 

 به دست آورند .     

   

                                        جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 1:14  توسط مهربان  | 

شبانه

 

وه ! چه شب های سحر سوخته

 

من

 

خسته

 

در بستر بی خوابی خویش

 

 درِ بی پاسخ ویرانه هر خاطره را کز تو در آن یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام

 

 

کس نپرسید ز کوبنده و لیک

 

با صدای تو که می پیچد در خاطر من :

 

" – کیست کوبنده در ؟ "

 

 

هیچ در باز نشد

 

تاخطوط گم و رویایی رخسار تو را

 

بازیابم من یک بار دگر....

 

آه ! تنها همه جا، از تک تاریک ، فراموشی کور

 

سوی من داد آواز

 

پاسخی کوته و سرد :

 

"- مُرد دلبند تو ، مَرد !"

 

 

راست است این سخنان:

 

من چنان آینه وار

 

در نظرگاه تو استادم پاک

 

که چو رفتی ز برم

 

چیزی از ماحصل عشق تو برجای نماند

 

در خیال و نظرم

 

غیر اندوهی در دل ، غیرنامی به زبان

 

جز خطوط گم و ناپیدایی

 

در رسوب غم روزان وشبان .....

 

 

لیک از ین فاجعه ناباور

 

با غریوی که

 

ز دیدار بناهنگامت

 

ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من

 

در دل آینه

 

باز

 

سایه می گیرد رنگ

 

در اتاق تاریک

 

شبحی می کشد از پنجره سر

 

در اجاق خاموش

 

شعله یی می جهد از خاکستر

 

من درین بستر بی خوابی راز

 

نقش رویایی رخسار تو می جویم باز

 

 

با همه چشم ترا می جویم

 

با همه شوق ترا میخواهم

 

زیر لب بار ترا میخوانم

 

دایم آهسته به نام

 

 

ای مسیحا!

 

اینک!

 

مرده یی در دل تابوت تکان میخورد آرام آرام....

 

 

                    

                                               احمد شاملو

 

 


زندگی خالی نیست :

 

مهربانی هست، سیب هست ،ایمان هست

 

آری

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 23:34  توسط مهربان  | 

زنگ جمله سازی

 

میلاد یاس مبارک


 

معلم : با " دوست دارم " چندجمله میتوان  ساخت ؟

مهربان:

من مادرم را دوست دارم

من پدرم را دوست دارم

من خواهرها و بردارهایم را دوست دارم

من بچه های خواهرها و بردارهایم را خیلی دوست دارم

من دوستانم را دوست دارم

من ژاله را دوست دارم

من سعیده را دوست دارم

من زهرا را دوست دارم

من نازی ، مرضیه ، صدیقه ، اون یکی مرضیه و فرحناز را را دوست دارم

من انسان را دوست دارم

من گیاه را دوست دارم

                       .

                       .

                       .

خانم اجازه ، اگه من قلب نداشتم چی می شد؟ از چی لذت می بردم ؟ چقدر خوبه که من قلب دارم و چقدر خوبه که همه  بهم اجازه می دن توی قلبم جاشون بدم . چقدر خدا خوبه که من و قلبم و دنیا رو آفرید تا روح منو خوشحال کنن . آهااااان فهمیدم من بیشتر از همه خدا رو دوست دارم از همه چیز و همه کس بیشتر . هروقت هر حرفی داشته باشم بهش میگم هیچوقت هم ازم دلخور نمیشه . خوشحالیم رو ناراحتیم رو عصبانیتم رو با خوشرویی میپذیره و میفهمه .

خدا جون خیلی دوستت دارم دوست دارم تو هم منو خیلی دوست داشته باشی  


عمر نرگس

آتشين خوي مرا پاس دل من نيست نيست
برق عالم سوز را پرواي خرمن نيست نيست
مشت خاشاكي كجا بندد ره سيلاب را ؟
پايداري پيش اشكم كار دامن نيست نيست
آنقدر بنشين كه برخيزد غبار از خاطرم
پاي تا سر ناز من هنگام رفتن نيست نيست
قصه امواج دريا را ز دريا ديده پرس
هر دلي آگه ز طوفان دل من نيست نيست
 همچو نرگس تا گشودم چشم پيوستم به خاك
گل دوروزي بيشتر مهمان گلشن نيست نيست
ناگزير از ناله ام در ماتم دل چون كنم ؟
مرهم داغ عزيزان غير شيون نيست نيست
در پناه مي ز عقل مصلحت بين فارغيم
در كنار دوست بيم از طعن دشمن نيست نيست
بر دل پاكان نيفتد سايه آلودگي
داغ ظلمت بر جبينم صبح روشن نيست نيست
نيست در خاطر مرا انديشه از گردون رهي
رهرو آزاده را پرواي رهزن نيست نيست

                                        رهی معیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 0:56  توسط مهربان  | 

رنج

من نمیدانم

- وهمین درد مرا سخت می آزارد -

که چرا انسان ، این دانا

این پیغمبر

در تکاپوهایش :

- چیزی از معجزه آن سو تر -

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد؟

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است ؟

و نمیداند در یک لبخند ،

چه شگفتیهایی پنهان است

من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست

و نمیدانم

که چرا انسان ،

تا این حد ،

با خوبی

بیگانه است

 و همین درد مرا سخت می آزارد

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 1:25  توسط مهربان  | 

اي كاش كـه اين پنجره ها نرده نداشت

 

يـا اينكه تمــام شيشــه ها پرده نداشت

 

بـا نـرده و پـرده˛پنـجره ديــوار است

 

ديوار كه كاش اين شب دم كرده نداشت

                                                                                 محمود ذبیحی


 

بهنام جان

 برادرزاده از جان عزیزترم این جمله رو بازم بهت تقدیم میکنم

ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ،  ولي  براي بعضي  افراد تمام دنيا هستي

چقدر دلم برای عمه گفتنت تنگ شده دلم برای چشمات تنگ شده

 

 


امام سجاد ( ع ) :

حق آن کس که با او نشست و برخاست داری ، این است که او را فریب ندهی و با اوناراستی نکنی و به او دروغ نگویی و مکر نورزی و در راه دوستت همچون دشمنی که بی ملاحظه است ، سنگ اندازی نکنی و چون به تو اعتماد کرد ، تا توانی برایش تلاش نمایی و بدانی که مکر ورزی با کسی که به تو اطمینان نموده ، به سان خوردن رباست .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 0:0  توسط مهربان  | 

همه ذرات جان پيوسته با دوست
همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا
خدایا اين منم يا اوست اينجا ؟ 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 11:47  توسط مهربان  | 

مهر دلدار تنها خرمی بخش جان من بوده است .

 شب ها برایم ترانه نیکبختی می خواند و سپیده دمان بیدارم می ساخت تا مفهوم زندگی و رازهای طبیعت را در برابرم هویدا سازد . مهری آسمانی و سرشار بود که رشک و آز را نمی شناخت و هرگز به روحم آسیب نمی رساند. همدلی ای ژرف بود که جانم را در نهر شادمانی شستشو می داد و مرا سخت گرسنه محبتی می ساخت که پس از سیری به جانم غنا می بخشید و دستی لطیف داشت که بی آنکه دلم را بیازارد ، بدان امید بخشیده و زمین زیر پایم را فردوس برین ، و زندگی ام را رویایی زیبا می ساخت . بامدادان که در کشتزاران گام می زدم ، در بیدار شد طبیعت ، نشان ابدیت را می دیدم و کنار دریا که می نشستم ، خیزابه ها ترانه جاودانگی را به گوشم می آوردند . 

                                                                جبرانخلیل جبران

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 11:45  توسط مهربان  | 

 

وآدمي را ديدم براي پوشاندن بزدلي اش جامه بردباري به تن كرده بود

 

و سستي را شكيبايي

 

 و ترس را فروتني مي ناميد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 23:40  توسط مهربان  | 

نخستين شاعر جهان بايد بسيار رنج برده باشد ، آن گاه كه تير وكمانش را فرو نهاد و كوشيد يارانش را با آن چه كه به هنگام فرو نشستن خورشيد احساس كرده بود آشنا سازد .

 

 

دل مهرباني و نازك دلي نشانه هاي نوميدي و زبوني نبوده ، بلكه نمودهاي توانمندي و استواري جان اند .

 

 

خداوند در هرجاني پيامبري جاي داده است تا او را به روشن شدگي رهنمون سازد . با اين همه بسياري زندگي را نا آگاه از اين كه دروني است بيرون جستجو ميكنند .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 23:32  توسط مهربان  | 

بودن ، برخاستن از پس زيبايي است

    حتي آن گاه كه شما را به لبة پرتگاه كشاند

                          و او بال دار باشد و شما بي بال

             وگرچه او از لبه پرتگاه نيز فراتر رود

                             او را دنبال كنيد

                                    زيرا جايي كه زيبايي نباشد

                                                              هيچ نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 23:26  توسط مهربان  |